
همیشه یادت باشه اگه گدا دیدی هیچ وقت تو دلت نگو راست میگه یادروغ؟بدم یاندم؟
آدم خوبیه یابدیه "چشماتوببند وکمکش کن" تاوقتی رفتی گدایی پیش خدا...
خداهم تودلش این سوالاراازخودش نپرسه "چشماشوببنده وبهت بده"

تو این شبهای سرد که ما تو خونه های گرممون نشستیم جا داره یادی کنیم ازاین قشر زحمت کش ...
خسته نباشــــــــــــــــــــــــــــی مرد

این روزها همـه ، در حال قدم زدن هستند به همراه وجــدانشان، در كـوچه های امروز
شما چطور ... !؟

لطفاً تیغ و اشیاء نوک تیز رو توی کیسه زباله هات نریز به فکر دستهای کوچیکی که در آن، دنبال چیزی
میگردند هم باش...

به امید روزی که هیچ کس با حسرت به علایقش نگاه نکنه….

من شرمنده ام برای دست های چروکیده ات برای قامت خمیده ات برای غرورت که هر روز له
میشود سکوت من هزار بار از زخمهای دل تو زجر آورتر است مادر…

بزرگوار دستتواز جلو صورتت بردار کار کردن که خجالت نداره…

فال می فروشم نترس به ا ندازه بختم سیاه نیست یک دانه بخر شاید فال تو نان بر سر سفره خالی من باشد.

من ازدرد نمینویسم من با درد مینویسم
من ازتنهایی نمینویسم من تنهای تنها مینویسم
من ازمُردن نمیگویم منِ مُرده ،
میگویم من ازفاجعه ها خبر نمیدهم من خود فاجعه ی بی خبر هستم ..

فقر...
به نام خدا می خواهم انشاء بنویسم موضوع "فقر"
پدرم فقیر بود....
پدر بزرگم هم....
من فرزندی ندارم شاید...
شاید فقر تمام شود...
انشایت را بنویس پسرك میدانم خط اخر فقط برای كامل شدن مشق تو بود وگرنه تا دنیا
باقیست سطر اخر مشق بسیار ازكودكان همانند تو خواهد بود

بتپرستهاي جهان
به نام تو
سنگهاي داغ
روي سينههاي ما مي گذارند
بيا ما را
به حبشه بفرست محمد!
بازی کن کوچک من …
بازی کن ...
با همان یک چرخت ، شاید آن صندوق صدقات پشت سرتازخجالت آب شود !

بنـــــواز پیرمـرد شاید آن آهنِ پشتِ سرت ازشــرمِ صدای سـازت آب شود ...

دیشب گرسنه بود کودکی که مرد...
چه آسان به خاک پس دادیمش.
و چه دردناکت ازمرگ او داستان مادرش که برای خریدن قرص نانی
تن به هرزگی داد آنهم نه ازروی هوس ازروی اجبار.
همسایه اش زیارتش قبول...
مکه رفته بود.
اي قوم به حج رفته کجاييد کجاييد
معشوق همين جاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد
گر صورت بي صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد
ده بار ازآن راه بدان خانه برفتيد
يک بار ازاين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيفست نشان هاش بگفتيد
از خواجه آن خانه نشاني بنماييد
يک دسته گل کو اگر آن باغ بديديد
يک گوهر جان کو اگر ازبحر خداييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شماييد

شاید آنچه در دنیا می جستیم ازاین هم بی ارزش تر بود
هرچی دلت بخواد......
ما را در سایت هرچی دلت بخواد... دنبال میکنید
برچسب: جملات زیبا,جملات زیبا و عاشقانه,جملات زیبا از بزرگان,جملات زیبا و دلنشین,جملات زیبای انگلیسی,جملات زیبا و کوتاه,جملات زیبا در مورد زندگی,جملات زیبا با عکس,جملات زیبا در مورد خدا,جملات زیبا برای دوست, نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 14:40